اونی که می خواستم منو تنها گذاشت رفت
اونی که می خواستم دلمو شکستو
به پای یک عشق جدید نشستو
چشم روی آرزوم همیشه بستو
پشت مه پنجرمون رها شداونی که می خواستم مثه اشک چکیدو
تو طول راه باز یه کسی رو دیدو
به آرزوش انگار دیگه رسیدو
به خاطر هیچی ازم جدا شد
اونی که می خواستم اونی که می خواستم
اونی که می خواستم منو تنها گذاشت رفت
اونی که می خواستم اونی که می خواستم
اونی که می خواستم منو تنها گذاشت رفت
اونی که می خواستم دل ازم بریدو
بین گلا یه گل تازه چیدو
به اونی که دلش می خواست رسیدو
با غمو غصه منو آشنا کرد
اونی که می خواستم منو برد بهشتو
اسم منو رو سردرش نوشتو
بهونه کرد بازی سرنوشتو
تو شهر رویاها منو رها کرداونی که می خواستم منو برد از یادو
رفت پیش اون کس که دلش می خوادو
زد زیر عشقش که یادش نیادو
مثه همه آدما بی وفا شداونی که می خواستم اونی که می خواستم
اونی که می خواستم منو تنها گذاشت رفت
اونی که می خواستم اونی که می خواستم
اونی که می خواستم منو تنها گذاشت رفتاونی که میخواستم چرا تنهام گذاشت رفت؟

محرم ماه الفت با جنون است
چراغ کوچه هايش بوي خون است
محرم حرمت خون است و خنجر
تلاطم مي کند حنجربه حنجر
دل من فداي دو دست اباالفضل
به قربان چشمان مست اباالفضل
ربود از همه ساقيان گوي سبقت
به چوگان دل ناز شست اباالفضل
غم ِ زهرا مرا سوز درون داد
دم ِ حيدر به من شور جنون داد

حسين آمد به زخم دل نمک ريخت
مرا با شور عاشورا در آميخت
مرا سوداي زينب در به در کرد
نصيبم جرعه اي خون جگر کرد
ز فرط تشنگي بي تاب گشتم
عطش ديدم ز خجلت آب گشتم
چه ها گويم ز مَشک تيرخورده
ز دست ساقي شمشير خورده
به خاک افتاد مشک از دست ساقي
دو عالم پر شد از بوي اقاقي
مشامم پر شد از داغ شهيدان
که مي گردم بيابان در بيابان

گفتم نرو تنهام نزار
ناله خوب شعر من
تو اين غروب غم زده
حرف جدايي رو نزن
گفتي كه عمر و زندگي
به پاي تو حروم شده
هر چي كه بوده بين ما
بدون ديگه تموم شده
گفتي كه عمر و زندگي
به پاي تو حروم شده
هر چي كه بوده بين ما
بدون ديگه تموم شده
رفتي و باورم شده
عشق ها همه زود گذره
ميره و تنهات ميزاره
اون كه ميگه همسفره
گفتم نرو ای خوب من
ای عاشق آئینه دار
بی تو کویری تشنه ام
به قلب خشک من ببار
گفتی با یه سکوت تلخ
فقط خدا حافظ و بس
تنهام گذاشتی توو شب
سرد و سکوت این قفس
گفتی با یه سکوت تلخ
فقط خدا حافظ و بس
تنهام گذاشتی توو شب
سرد و سکوت این قفس
رفتي و باورم شده
عشق ها همه زود گذره
ميره و تنهات ميزاره
اون كه ميگه همسفره
رفتي و باورم شده
عشق ها همه زود گذره
ميره و تنهات ميزاره
اون كه ميگه همسفره
گفتم که بی تو این صدام
چنگی به دل نمیزنه
از تو غزل سرا میشم
وقتی نگات با منه
رفتي و باورم شده
عشق ها همه زود گذره
ميره و تنهات ميزاره
اون كه ميگه همسفره

و تو رفتي تنها
آخر قصه ي ما اينجا بود
خداحافظ همان کلامي بود
که تو در پشت خنده ها کشتي
( و در آن لحظه هيچ حرفي نيست )
نازنينم خداحافظ
پشت سر هيچ نگاهي به هرچه مانده مکن
شب و روز من با تنهايي
مثل يک برگ زير پاي بي تفاوتي است
تو برو
ماندن من مرگ من است ...
نازنينم خداحافظ
تو خودت شاخه اي از فاصله را هديه ام آوردي
تو خودت خواستي که دور از هم
شعله خاطره ها را به دست باد دهيم
و من ميان بهت و غرور
حرف آخر را زدم ...
نازنينم خدافظ
بعد از تو نه سوي دگري خواهم رفت
که ببخشايمش هر آنچه که در قلبم هست
و نه دستي به کسي خواهم داد
اگر از سمت سادگي به سوي من آيد
( به من آموختي که به دنيا بايد
با غريبان آميخت ، از غريبان آموخت )
نازنينم خداحافظ
ببخش من را گر بي بهانه اي تو را به سوي خود خواندم
آن زماني که بهانه تمام ماندن بود
من فقط جوشيدم
همه حرفي تازه بودند و
من فقط خنديدم
ببخش من را گر هرچه که مي آمد با من ، گفتم ...
نازنينم خداحافظ
من تو را مي بخشم
اگر باور نکردي آنچه با من بود
اگر حتي نديدي قطره اي را که براي تو بروي گونه ي تنهايي ام خشکيد
يا حتي نفهميدي چگونه دوستت داشتم ...
نازنينم خداحافظ
نخواهم گفت هرگز نقشي از تو
پيش چشمانم نخواهم ماند
نخواهم گفت هرگز هيچ جايي نيستت در کنج تنهايي من
هرگز نخواهم گفت ديگر نگاهي نيست
آهي نيست
يا از ياد خواهم برد آن حرفي که بر قلبم تو حک کردي ...
نازنينم خداحافظ
ياد آن روز بخير که به تو مي گفتم
(( خداحافظ ولي مردانه بايد گفت تاپيوند و ريشه هست پا بر جا
و تا خورشيد مي تابد
و تا اينجاست دستي و دلي از مرگ بي پروا ...))
نازنينم خداحافظ
ميان ما هر آنچه بود ، گذشت
من و تو سوي فرداها روان هستيم
پريد از چشمهايم خواب ديروزت
من و تو ، حال تفسير ميان دو غريبه در جهان هستيم...............

حکایت عجیبیست که فراموش شدگان فراموش کنندگان را فراموش نمیکنند....
ای که خودم فدای تو
من بمیرم برای تو
عاشق چشم تو منم
عاشق اون ادای تو
شبا تو بیداری ماه
تو خواب غصه هام میشی
می یای تو لحظه لحظه هام
پری قصه هام میشی
برق چشات درخشون
موهات ستاره بارونه
لبات نگین الماسه
دستات حریر احساسه
وقتی موهات پریشونه
دل تو سینه نمی مونه
وقتی چشات میشه خمار
دلم می گه لب¢ بیار
آهای تو بهترین من
بی غصه همنشین من
بیا دلم پریشونه
بی تو نمی شه بمونه
اگه رفتي
اگه تنهام گذاشتي
اگه تو خلوت شبهاي من
بغضي رو كاشتي
اگه تو بودن و از من ربودي
اگه با من فقط
با من نبودي
برو
راحت برو آهاي مسافر
كاش از اول مي دونستم
كه تو هستي يه عابر

از دست تو نيست دل من از گريه پره
مث تو طاقت نداره واسه تو هردم مي باره
ديگه اشكاي من طاقت مونـدن نـدارن
نباشي بي توبازميميرن ميريزن بي توهردم مي بارن
تو تموم دنيامي تو تموم حرفامي تو همه لحظه گرم عاشق بودني
يه ستاره داره چشمك ميزنه از آسمون
داره دلمو مي بره بـه يـه جاي بي نام و نشون
اون ستاره همون چشماي تويه تو آسمون
داره پــرپــر ميــزنـــه دلـــم واســه ديــــدن اون
تو تموم دنيامي تو تموم حرفامي تو همه لحظه گرم عاشق بودني



تو نمي دوني من چي كشيدم وقتي كه گفتي تورو نمي خوام
بـاور نـدارم كه ديگه نيستي حالا تـو رفتي من اينجــا تـنـهام
يه شوخي بودو يه قصه تلخ وقتي كه گفتي تو رو نمي خوام
خيال مي كردم مي خواي بترسم شـايـدهنوزم بــاور نـكردم
چشماي گريون دستاي خسته دوري چشمات منو شكسته رنگ اون چشات چشاي سيات
زنجير دلت دستاموبسته شايد يه حسود چشممون زده بگو كي مارو تنهايي ديده ولي ميدونم تو
آسمونم قصه مارو يكي شنيده
توباورنكن هركي بهت گفت پيشت ميمونم باورندارم كه ديگه نيستي تا ته دنيا از تو مي خونم
چشماي گريون دستاي خسته دوري چشمات منو شكسته رنگ اون چشات چشاي سيات
زنجير دلت دستاموبسته شايد يه حسود چشممون زده بگو كي مارو تنهايي ديده ولي ميدونم تو
آسمونم قصه مارو يكي شنيده

وقتي تو آمدي و دستت را به سويم دراز کردي ، گفتم
ــ از قفس چه مي داني ؟ گفتي : آزادي
ــ از تنهايي ؟ گفتي : همزباني
ــ از محبت ؟ : عشق
ــ از دوستي ؟ : صداقت
ــ از بهار ؟ : طراوت
ــ از سفر ؟ : انتظار
ــ از جدايي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ : ........
باز هم گفتم جدايي ؟ سکوت تو مرا شکست و به گريه انداخت .
به چشمانت نگاه کردم و گفتم بگو ...
تو آغوش به رويم گشودي و گفتي :جدايي ، هرگز ... بي تو من مي ميرم

دلم تنگ است دلم اندازه حجم قفس تنگ است
سکوت از کوچه لبريز است صدايم خيس و باراني است
نمي دانم چرا در قلب من پاييز طولاني است

کجا بــودي وقتي برات شکستـم يخ زده بود شـاخه گُلم تو دستـــم
کجــا بـودي وقتــي غريبــي و درد داشت مـن تنها رو ديوونه ميـــکـرد
کجــا بودي وقتي کنـار عکســـات شبا نشستم به هواي چشمـــات
کجا بــودي ببيني مــن ميســـوزم عيــن چشــات سيـاهه رنـگ روزم
ســـرزنشــــاي مردمـــو شنيـــدم هــر چــي که باورت نميشه ديـدم
کنـــايه هــاشونــو به جون خريدم نبــود ستــاره ام شبـا گريه چيـدم
کجا بودي وقتي اشکــام ميريخت خون جاي گريه از چشام ميـريخت
کجـــا بودي وقتـــي آبـــروم مـــرد امــا به خـاطر چشات قسم خـورد
کجـــا بودي وقتي که پرپر شـــدم سوختم و از غمت خاکستر شدم
خنده واسه هميشه از لبـام رفت
رسيدن از مرمر رويــاهـــــام رفت 

من میرم واسه همیشه
خستـــم از روزای ابــری خیلی سنگینه نـگاهت
دوست ندارم تو تابستون بشینــم باز ســر راهت
نمیـــخوام بـــازم خیـالت قبـلـه آرزوهــــام شــــه
تـــو بمــون و عاشقـــای روی پُـــر غـرور و ماهت
آره مــن اونم که گفتــم واسـه چشم تـو دیوونم
آره مـن قـول داده بــودم تـا تهش بــاهات بمونـم
ولی پس دادی نگــــامو زیــر رگبــــــار غـــرورت
من فقط یکــم شکستم خوب نگام کنی همونم
چـمــدون رویـــاهـــامـو دیگه برداشتم و بستم
دیگــه عین اون قدیمــا چشــــاتو نمیپرستــــم
رخ تــو عین یه بـــــازی منــو مـات قصه هـا کرد
حالا بی اسمـم و تنها پُــرپــاییز و شکستــــم
اینــی که حــــالا میبـینـی دیگه مجنون چشات نیست
دیگه وقتی نیمه شب شه نگـران لـحظه هــات نیست
مـــن بــرام فــرقـی نــداره کـــه تو بــاشی یـا نباشی
خیلـی وقته دیگه نیستی تو دلم جـــایی برات نیست
از تو هیچ چیزی نـمونــده نـه نگـــاهی و نـه یــــادی
مـــن سپردمـت به دریــــا عـیــن یـــه مـوج زیـــــادی
تازه فهمیدم با این عشق زندگیـــم چقـد تلـف شـد
تــو بـــه جــای التماســم یـــه گُلـــم بهـــم نــدادی



عشق يعني تا ابد آبي شدن
عشق يعني لحظه اي باراني و
لحظه اي شفاف و مهتابي شدن
عشق يعني لذت يك آرزو
عشق يعني هديه اي از آسمان

عشق يعني يك صفاي سازگار
عشق يعني با وجود زندگي دور از آداب مردم زيستن
عشق يعني لحظه اي خنديدن
عشق يعني لحظه اي زيبا شدن
عشق يعني قطره بودن سوختن

عشق يعني راهي دريا شدن
هر چه هست اين عشق صدها قلب صاف
با حضورش آبي و بي كينه است
عشق يعني سبز بودن تا ابد
عشق رنگ نقره آينه است

تو گل گلدان قلب من شدي
عشق شد يك برگ از گلدان تو
در بهار آرزو مي دهد
ميوه هاي عاطفه چشمان تو
چشمهايم باز باراني شدند
قلبم اما گشت درياي ز عشق

تا وقتي كه تو هستي،
تا لحظه اي كه ياد تو در خاطر من جاريست . . .
تا زماني كه دستهاي گرمت همراه دستاي خسته اي منه . . .
تا وقتي كه نگاهت تنها پناهگاه و تكيه گاه نگاه سرگردان منه . . .
تا زماني كه تو همسفر جاده زندگي من هستي . . .
تا وقتي كه شونه هاي تو امن ترين جاي دنياست براي من . . .
من زنده هستم

دیشب من بودم وشب بود و یاد تو،
دیشب فاصله میان من وپنجره
و شب را تنها یاد تو پرکرده بود...
دیشب سجاده سپید نیازم رادر حرمش گسترده بودم
وتمام فرشتگان را به بزم عاشقانه ام دعوت کرده بودم...

اي كه زندگي ام را با نگاهت روشن كردي
و سر فصل زيباي زندگي را با كلمه عشق آغاز كردي
اي كه همچو ساحل آرامي هستي در درياي طوفاني دلم
و ناخدايي براي كشتي رها شده در طوفاني از امواج
حال چون هميشه سفره آسمانت را براي اين دل تنگ بگشا
كه مرا به تو نياز است


آنگاه كه سپيدي بر گيسوانم موج مي زند
...
آيا هنوز هم به ياد مي آوري
دختر جواني را
كه بردي
چون عروست
در يك روز باراني
در پاييز
آيا هنوز مرا سخت در آغوش مي فشاري
چون شب پيوندمان
يا ،از ياد خواهي برد
اولين روز ديدارمان را
در تابستان
هنگامي كه رزها شكوفه داده بودند
و پرندگان مي خواندند
آيا باز هم نواي خوش خنده هايمان
گوشت را مي نوازد
آيا هنوز هم به ياد داري
همه سالهاي شادي را كه در كنار هم سپري كرديم
...
قلبت را تا هميشه
برايم روشن بدار ...

مانند رود كوهستاني است
پيوسته و پايدار
عشق من به تو
شبيه تابش ابدي خورشيد است
يا مانند دريا كه هرگز نمي آسايد
امواج قوي و نجيبش
كه از آغوش بازش پيوسته مي گذرد
عشق من به تو
مانند درختي است
كه در قلب ريشه كرده است
عشقي بي قيد و شرط
حقيقي و ابدي
و خاموش نشدني ...
ماگدا هرزبرگر
و اي چشمه حيات! لب نوش كيستي؟
از جلوه تو سينه چو گل چاك شد مرا
اي خرمن شكوفه! بر دوش كيستي؟
همچو هلال بهر تو آغوش ما تهي ست
اي كوكب اميد! در آغوش كيستي؟
مهـــر منيــر را نبـــود جامـــه سيـــاه
اي آفتاب حُسن! سيه پوش كيستي؟
امشب كمند زلف تو را تاب ديگري ست
اي فتنه! در كمين دل و هوش كيستي؟
ما لاله سان! زداغ تو نوشيم خون دل
تو همچو گل، حريف قدح نوش كيستي؟
اي عندليب گلشن شعر و ادب «رهي»
نالان به ياد غنچه خـامــوش كيستــي؟!
گفتم بمان! و نماندی !
رفتی،
بالای بام آرزوهای من نشستی و پایین نیامدی!
گفتم:
نردبان ترانه تنها سه پله دارد:
سکوتُ
صعودُ
سقوط!
تو صدای مرا نشنیدی
و من...
هی بالا رفتم ، هی افتادم!
هی بالا رفتم ، هی افتادم ....
تو میدانستی که من از تنهایی و تاریکی می ترسم،
ولی فتیله فانوس نگاهت را پایین کشیدی!
من بی چراغ دنبال دفترم گشتم،
بی چراغ قلمی پیدا کردم
و بی چراغ از تو نوشتم!
نوشتم ، نوشتم ....
حالا همسایه ها با صدای آوازهای من گریه می کنند!
دوستانم نام خود را در دفاترم پیدا می کنند
و می خندند!
عده ای سر بر کتابم می گذارند و رؤیا می بینند!
اما چه فایده؟
هیچکس از من نمی پرسد
بعد از اینهمه ترانه بی چراغ،
چشمهایت به تاریکی عادت کرده اند؟
همه آمدند ، خواندند ، سر تکان دادند و رفتند .
حالا،
دوباره این منو
این تاریکی و
این از پی کاغذ و قلم گشتن !
گفتم « بمان » و نماندی !
اما به راستی،
ستاره ی نیاز و نوازش!
اگر خورشید خیال تو
اینجا و در کنار این دل بی درمان نمی ماند ،
این ترانه ها
در تنگنای تنهایی ام زاده می شدند ؟؟؟!!!

وقتي دلتنگ شدي به ياد بيار کسي رو که خيلي دوست داره. .وقتي
نااميد شدي به ياد بيار کسي رو که تنها اميدش تويي. وقتي پر از
سکوت شدي به ياد بيار کسي رو که به صدات محتاجه. وقتي دلت
خواست از غصه بشکنه به ياد بيار کسي رو که توي دلت يه کلبه
ساخته. وقتي چشمات تهي از تصويرم شد به ياد بيار کسي رو که
حتي توي عکسش بهت لبخند ميزنه. وقتي به انگشتات نگاه کردي
به ياد بيار کسي رو که دستاي ظريفش لاي انگشتات گم ميشد. وقتي
شونه هات خسته شد به ياد بيار کسي رو که هق هق گريش اونها رو
مي لرزوند...

عشق را دوست دارم
مي تونم باهات گريه کنم اگه نخواستي به حرفهام گوش بدي خبرم
کن........ يه روز قول مي دم که خيلي ساکت باشم اگه يه روز
خواستي در بري بازم خبرم کن......قول نمي دم که ازت بخوام وايسي
اما ميتونم باهات بدوم اما.....................اگه يه روز سراغم رو
گرفتيو خبري نشد..........سريع به ديدنم بيا حتمآ بهت احتياج
دارم...

خیلی سخت است وقتی همه کنارت باشند و باز احساس تنهایی کنی.
وقتی عاشق باشی و هیچ کس از دل عاشقت باخبر نباشد . وقتی
لبخند می زنی و توی دل گریانی . وقتی تو خبر داری و هیچ کس نمی
داند . وقتی به زبان دیگران حرف می زنی ولی کسی نمی فهمد .
وقتی فریاد می زنی و کسی صدایت را نمی شنود . وقتی تمام درها به
رویت بسته است... آن گاه دستهایت را به سوی آسمان بلند می کنی
و از اعماق قلب تنها و عاشق و گریانت بانگ برمی آوری که: « ای
خدای بزرگ دوستت دارم!» و حس می کنی که دیگر تنها نخواهی
ماند...

دیگه خستمه از همه ...از دنیا از آدمای دروغگو...از شب سیاه...از دوستان نامرد...از کسانی که می یان زخم زبون میزنن و میرن...از کاغذ سفید بدم می بیاد دلم می خواد این قدر توش بنویسم که هیچ جای سفید نداشته باشه یا اینکه خط خطیش کنم...از اوقات بیکاری بدم می یاد...از همه چی بدم می یاد... از آدم ۲ رو بدم می یاد...
خدایا کمکم کن...

خدایا...
از سوال های بی جواب خسته ام.
از نا امیدی های بی دلیل بیزارم.
از فریاد های بی صدا می نالم.
از ثانیه های بی انتها می هراسم.
از نا کجا آباد ها فرار می کنم.
از آینه می ترسم.
خیلی وقت است که حس نمی کنم آسمان مال من است.
خیلی وقت است که خود را گم کرده ام.
خدایا بی نهایت این جاده کجاست؟
خسته ام

دلم گرفته یه عالمه
اما نمیتونم به کسی بگم
خیلی بده که وقتی همه خوشحالن تو ناراحت باشی

وقتي خاطره هاي آدم زياد ميشه ديوار اتاقشون پر عکس ميشه اما هميشه دلت
واسه اوني تنگ ميشه که نميتوني عکسشو به ديوار بزني...

وقتی که به دنیا اومدم صدایی در گوشم طنین افکند و گفت من تا
آخرین لحظه عمرت با تو هستم گفتم تو کیستی گفت من غمم: پیش
خود خیال کردم که غم عروسکی هست که من با اون بازی کنم اما
الان که فکرشو میکنم میبینم من بازیچه ای هستم به دست غم...

اگه با دلت چیزی یا کسی رو دوست داری زیاد جدی نگیرش چون ارزشی نداره.
چون کار دل دوست داشتنه. مثل کار چشم که دیدنه.
اما اگه یه روز با عقلت کسی رو دوست داشتی.
اگه عقلت عاشق شد. بدون که داری چیزی رو تجربه می کنی
که اسمش. عشق واقعیه ... !!

گر نيايي تا قيامت انظارت مي کشم منت عشق از نگاه پر شرارت
ميکشم ناز چندين ساله از چشم حقارگر نيايي تا قيامت انظارت مي
کشم منت عشق از نگاه پر شرارت ميکشم ناز چندين ساله از چشم
حقارت مي کشم تا نفس باقيست اينجا انتظارت مي کشم
تا نفس باقيست اينج

از همه چيز گذشتن و به همه چيز رسيدن مهم نيست . مهم از چه
گذشتن و به چه رسيدن است.

میدونی آدما بین الف تا ی قرار دارند. بعضی ها مثل " ب " برات
میمیرند، مثل " د " دوستت دارند، مثل " ع " عا شقت میشوند، مثل
" م " منتظر می مونند تا یه روز مثل " ی " یارت بشن.

سه چيز در زندگي هيچگاه باز نمي گردند: زمان، کلمات و موقعيت ها.
سه چيز در زندگي هيچگاه نبايد از دست بروند: آرامش، اميد و
صداقت. سه چيز در زندگي هيچگاه قطعي نيستند: رؤيا ها ، موفقيت و
شانس . سه چيز در زندگي از با ارزش ترين ها هستند: عشق،
اعتماد به نفس و دوستان...

براش بنویس دوستت دارم آخه میدونی.آدما گاهی اوقات خیلی زود
حرفها شونو از یاد میبرن ولی یه نوشته ، به این سادگیها پاک شدنی
نیست.اگرچه پاره کردن یک کاغذ از شکستن یک قلب هم ساده
تره...ولی بنویس...

ای که دور از من و یاد منی... با خبر باش که دنیای منی... شادیت
شادی من ...غصه ات غصه ی من... قلب من خانه تو ...خانه ات
قبله ی من...

چقدر زمونه بي وفاست نمي دونم خدا كجاست يكي بياد بهم بگه كجاي
كارم اشتباست گاهي مي خوام داد بكشم اما صدام در نمياد بگم آخه
خدا چرا دنيا به آخر نمي ياد...


بگذار با چشمان تو ببینم .............
........... شوم بگذار در نگاه تو ذوب
بگذار در زیر باران شانه به شانه ات قدم زنم
و تو برایم از آرزوهایت ترانه بسرائی ..........
بگذار به قداست عشقمان کوچک شوم
وقتی با تو به پرواز شاپرکهای کنار برکه میخندیم
بگذار شبها رو به ستاره ها خاطرات شیرینمان را شماره کنم ...........
بگذار همیشه در ذهنم مثل نگاه اول مهربان و پاک باشی ...........
بگذار نگاه مان نه به هوس که به عشق .....
آنهم عشقی آسمانی در هم گره بخورد ...........
............ بگذار دلم برای تو باشد
...... بپرسد بگذار دلت.......حالم را
............ بتپد بگذار قلبم برای تو
بگذار آرزوهایم با تو باشد......برای تو......به خاطر تو ......
بگذار خیال کنم دوستم داری
و از این خیال شبها با سپیدی روز با ستاره ها باشم ......
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم سکوت را فراموش مي کردي
تمامي ذرات وجودت عشق را فرياد مي کرد
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم چشمهايم را مي شستي
و اشکهايم را با دستان عاشقت به باد مي دادي
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم نگاهت را تا ابد بر من مي دوختي
تا من بر سکوت نگاه تو رازهاي يک عشق زميني را با خود به عرش خداوند ببرم
اي کاش مي دانستي.....


































دوستت دارم همچو طلوع خورشيد در سحر گاه عشق!
دوستت دارم همچو تكه ابرهای سفيدی كه در اوج آسمان آبی در حال عبورند!
دوستت دارم چون تو رو ميخواهم و تو نيز مرا ميخواهی!
دوستت دارم از تمام وجودم ، با احساس پر از محبت و عشق!
دوستت دارم بيشتر از آنچه تصور می كنی!
دوستت دارم ، همچو رهايی پرنده از قفس و پرواز پر غرور او در اوج آسمان ها ،
همچو امواج دريا كه آرام به كنار ساحل می آيند و آرام نيز به دريا
می روند، همچو غنچه ای كه آرام آرام باز می شود و گل می شود ،
همچو اواخر زمستان كه شكوفه های بهاری باز می شوند !
دوستت دارم همچو چشمه ای در دل كوه كه آرام جاری می شود بر روی زمين و
تبديل به آبشاری می شود كه از دل كوه سرازير می شود!
دوستت دارم همچو مهتابی كه شبهای تيره و تار را با حضورش پر از روشنايی ميكند!
دوستت دارم همچو باران ! بارانی كه تن تشنه دنيا را جان ميدهد و می شويد !
دوستت دارم چون چشمانت اين حقيقت قلبم را باور دارد !
دوستت دارم ، چون تو آخرين اميد زندگی منی ، و لياقت اين دوست داشتن را داری!
دوستت دارم تا حدی كه قلبم و احساسم ظرفيت اين ابراز
دوست داشتن را نسبت به تو داشته باشند!
دوستت دارم ، چون با باوری عميق در قلب من نشستی
و مرا هدف و اميد زندگی خود قرار دادی!
دوستت دارم چون از زندگی ودنيا گذشته ای تا با من بمانی !
دوستت دارم چون نگذاشتی حتی يك قطره اشك از چشمانم سرازير شود!
دوستت دارم چون كه ياری ام ميكنی تا از اين سيلاب زندگی به راحتی عبور كنم و
خودم را در دشت آرزوهايم همراه با تو ببينم!
دوستت دارم فراتر از باور يك رويا و فراتر از باور يك حقيقت!
دوستت دارم ، چون با اطمينان و اعتماد كليد قلب سرخ و پر از عشقت را به من دادی!
دوستت دارم چون كه با احساس پر از صداقت قلم سردم را بر روی كاغذ زندگی
ميكشم و اين شعر و ترانه ها را برايت می سرايم!
مجنونم از مجنون عاقل تر ، و ديوانه ام از فرهاد عاشق تر!
نگاه به قلب كوچك و پر از درد من نكن كه همين قلبيك دنيا عشق و محبت در آن نهفته است!
نگاه به چشمهای آرام و خسته من نكن ، اين چشم يك دنيا اشك در آن است!
نگاه به چهره پريشان من نكن ، اين چهره عاشق چهره تو می باشد!
دوستت دارم چون كه تو اولين و آخرين معشوق من می باشی!
دوستت دارم چون زمانی كه دفتر عشق را می گشايی و ميخوانی با خواندن نوشته
هايم اشك از چشمانت سرازير می شود!





زیر پایم دانه زد نیامدی سایه ام جوانه زد نیامدی
دل به راه دور تو به صد امید از ره میانه زد نیامدی
چشم من به هر کسی نمی رسد تو را نشانه زد نیامدی
طاقتش به مرز آسمان رسید هم به سر و نشانه زد نیامدی
عشق تو بهانه دلم شد و در تنم جوانه زد نیامدی
دیر کردی و دلم برای تو سر به هر کرانه زد نیامدی

دستهايت را دوست مي دارم
كه مظهر نجابت اند
نگاهت
كه تنها بهانه براي بودن.
با تو بودن رويايي است
مي دانم
با اين همه اي خيال
اي فسانه
اي رويا
حضورت تا هميشه جاري باد .
شاعرانه بستره اي ست شب
و وعده گاه هم آغوشي
و رقيبي است ناگزير شب
كه تو
اين خداوندگار زيبايم را
با معصومانه حسر تي
گاه مي چراند چشم.
پنداره ي خلقت
تثليثي ساده بود
تنها پنداري كه منش تو اند فهميد
تو
خدا
و عشق.
اي خيال!
اي فسانه !
اي رويا !
بهانه ام باش
بهانه ام باش تا هميشه
بهانه اي براي بودن.
گاه گاهی
زیر سقف این سفالین بام های مه گرفته
قصه های درهم غم را ز نم نم های باران شنیدن
بی تکان گهواره ی رنگین کمان را
در کنار بام دیدن
یا شب برفی
پیش آتش ها نشستن
دل به رویا های دامنگیر و گرم شعله بستن
آری آری زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست
گر بیفروزیش رقص شعله اش تا هر کران پیداست
ور نه خاموش است و خاموشی گناه ماست

ای همه غمگین اگر تنها شدی من با توام
خسته از هر کس و هر جا شدی من باتوام
گر به کنج بی کسی آمیختی با درد خویش
یا جدا از مردم دنیا شدی من با توام
از غمت گریان منم گر تا سحر مانند شمع
اشک ریزان در دل شبها شدی من با توام
اشک غمگینان دلم خون می کند ای وای من
ناله کمتر کن اگر تنها شدی من با توام
ای دو چشم اشک ریزان در دل شبهای تار
هر زمان از دست غم دریا شدی من با توام
عشق یعنی......
عشق یعنی باران بی انتها
عشق یعنی یک زبان اشنا
عشق یعنی سادگی مهر و صفا
عشق یعنی شیرینی یک نگاه
عشق یعنی زلال لحظه ها
عشق یعنی ملال غصه ها
عشق یعنی پرواز با پروانه ها
عشق یعنی دمساز با دلداده ها
عشق یعنی شبنم و یاس سپید
عشق یعنی ارزو صبر و امید
عشق یعنی خالص و بی ادعا
عشق یعنی دل سپردن تا خدا
عشق یعنی قرار عاطفه ها
عشق یعنی فرار رنگ و ریا
عشق یعنی سرفرازی در دعا
عشق یعنی سرسپاری در وفا
عشق یعنی جوشش فاصله ها
عشق یعنی سوزش دلها ی ما
عشق یعنی ارزش خاطره ها
عشق یعنی لرزش دست و صدا
عشق یعنی همنشینی با غزل
عشق یعنی عاشقی از روز ازل
عشق یعنی تا ابد دلدادگی
عشق یعنی تا همیشه سادگی
عشق یعنی تا ابد معنا شدن
عشق یعنی تا همیشه ما شدن
وعشق یعنی

عشق بيداد من
باختن يعني لحظه عشق
جان سرزمين يعني يعني
زندگي پاک من عشق ليلي و
قمار مجنون
در عشق يعني ... شدن
ساختن عشق
دل يعني
كلبه وامق و
يعني عذرا
عشق شدن
من عشق
فرداي يعني
كودك مسجد
يعني الاقصي
عشق من
عشق آميختن افروختن
يعني به هم عشق سوختن
چشمهاي يكجا يعني كردن
پر ز و غم دردهاي گريه
خون/ درد بيشمار
عشق من
يعني الاسرار
كلبه مخزن
اسرار يعني
وعشق يعني


شما دوست داريد كدوم باشيد
عاشق يا معشوق ...

مي نويسم اما نه اين بار براي تو ، براي دل هزار پاره ام.....
براي دلم با همه آرزوهاي قشنگش كه همه را در عميق ترين جاي قلبم مدفون كرده است تا دست هيچ غريبه اي
به ان نرسد ...
مي نويسم براي دل بيچاره ام كه تنها گناهش ساده بودن و يكرنگي اش بود .....و تنها خواسته اش به اوج رسيدن
......دل بينواي من : سلام ...چقدر دلم برايت تنگ شده بود .....خيلي وقت بود كه مي خواستم به سراغت بيايم
اما از نگاه در چشمان معصوم وبي گناهت كه خيره به من نگاه مي كنند تا سرزنشم كنند خجالت مي كيشدم ...
دلم براي شيرين زباني هايت تنگ شده بود اما ...
تو حق داري كه رويت را از من برگرداني و حتي حاضر به حرف زدن با من نباشي ....مي تواني مرا از خودت براني اما من مي خواهم كه با تو، فقط با تو بگويم كه بر سر من چه رفته است
....روزهاي اول فكر مي كردم كه دوست داشتن كافي است تا او كه دوستش داري باور كند كه برايش مهم هستي اما انگار اشتباه مي كردم ....
فكر مي كردم از برق چشمانم مي فهمد كه دوستش دارم ....مي فهمد كه برايش بي قرارم....اما او نمي ديد
اشتياق مرا براي بودن با خود.....
گفتم وقتي كه فرسنگها از من دور شده بود ......... .............................
مي دانم كه برايش دل تنگي و مسبب همه نتهايهايت را غرور كاذبم مي داني اما از من نخواه كه بيابمش ، التماسش كنم ....
نمي توانم .....
مرا ببخش كه عاشقت كردم ، ببخش كه براي دل تنگي هايت كاري نمي توانم بكنم ....
دل مهربان من : مي خواهم كه فراموش كني او را ، مي خواهم كه در خود پنهان كني خاطراتش را
مي خواهم ديگر عاشق نشوي ......مي خواهم كه صبوري كني ...و باوركني كه تا همبشه تنهايي
نمي خواهم كه ترا با كسي قسمت كنم .....نمي خواهم كه اشك بريزي به پاي موجوداتي كه ترا به خاطر خودت نمي خواهند ....بمان دل من........... تنها بمان.....

![]() |

تو را در صبح گلشن ها ،
به هنگام عبادت ها ،
به وقت هدیه دادن ها ،
به هنگام نجابت ها ،
به وقت نور باران ها ،
به هنگام شهادت ها ،
به وقت حمد کردن ها ،
به هنگام سعادت ها ،
به وقت خنده کردن ها ،
به هنگام حکایت ها ،
به وقت ناز کردن ها ،
به هنگام حلاوت ها ،
به وقت لرزه ی تن ها ،
به هنگام شکایت ها ،
به وقت یاد کردن ها ،
به هنگام طبابت ها ،
به وقت سر سپردن ها ،
به هنگام ملامت ها ،
به وقت سجده کردن ها ،
به هنگام تلاوت ها ،
به وقت گوش دادن ها ،
به هنگام روایت ها ،
به جان و دل خریدم من ،
تو را
خواندم و بوییدم ،
تو را
در دل پرستیدم ،
تو را
ای برتر از نیکی ،
«« خدای خود بنامیدم . »»

اینکه گناهانمان پیدا نیستند
وگرنه مجبور بودیم
هر روز خودمان را پاک بشوییم
شاید هم می بایست زیر باران زندگی می کردیم
و باز دلپذیرو نیکوست اینکه دروغهایمان
شکل مان را دگرگون نمی کنند
چون در اینصورت حتی یک لحظه همدیگر را به یاد نمی آوردیم
خدای رحیم ! تو را به خاطر این همه مهربانی ات سپاس ...





